
. زودتر با برادرش تماس گرفته بودند و
با تهمت سیاهش کرده بودند. می خواستند دلیلی برای کتک زدنش بسازند
که کسی نتواند اعتراضی کند. علی که آمد به صورتش تف انداخت. از
تصورش حالش بدتر شد. هنوز خیسی و خنکی تف برادرش را روی
صورتش حس می کرد .خلیل و مادرش وانمود می کردند مهربان ترین و
با گذشت ترین انسان های جهانند. علی را که می خواست خواهرش را
بکشد، از او دور نگاه می داشتند و می گفتند:
– عاشق شده… دست خودش نبوده…. بچه است نمی فهمه… ما گذشتیم
تو هم بگذر! علی نماند. رفت و زخم بی کسی برجای گذاشت. یک
سوال بزرگ بوجود آمده بود که در سر مهسا مانند ناقوس پژواک می کرد.
متهم به چیزی شده بود که هیچ فهمی از آن نداشت. مرتب از خودش می
پرسید:
– عاشق شدن کدامین گناه است؟! همه که خوابیدند مهسا بیدار بود. از
درد خوابش نمی برد. فکرش درگیر کلمه ای بود که مانند لکه ننگی روی
پیشانی اش مهر کرده بودند. دیده بود یکی از خیاط ها برای مشتری از
اینترنت مدل لباس پیدا می کند. چشم تیز کرده بود و نحوه کارش را در
ذهن ثبت کرده بود. آن شب برای اولین بار تصمیم گرفته بود برای
خودش کاری کند. گناه بزرگی بود. بی اجازه دست زدن به لوازم مادر
سلیمه می توانست عواقب سنگینی برایش داشته باشد.