
نگاهش به قدری ترسناک بود که بقیه افراد کوپه ترسیده به صندلی هاشون چسبیدن
دایان با زور چاقوی دسته چوبی که کاترین تو بچگی واسش خریده بودو لمس کرد
دستاش می لرزیدن باورش نمی شد با این سرعت پیداش کرده باشن هنوز بیستوچهار ساعتم نشده بود از دوتا شهر رد شد
سه بار جاشو عوض کرد ماشین، موتور، اتوبوس و آخرم قطار رو سوار شد
چطور انقد سریع رد شو زدن؟؟!
هارولد : شاید دیگه لازم شون نداره
هیچکس حرفی نزد
نگاه عجیبش همه رو ترسون ده بود دایان زیر ماسک سخت نفس می کشید مطمعن بود مرد بزرگ کنارش خیلی راحت می تونه صدای نفساشو بشنوه هارولد بی حوصله جیب شو لمس کرد لرزیدن دایانو دید نیشخند سردی روی لباش نشست پسر کنارش به عنوان یک هانتر واقعا ترسو بود اصلا شبیه برادر یا پدرش نبود درسته حرومزاده است ولی بازهم خون اونارو داره