
– سلام
متوجه نزدیک شدن ایمان نشده بود. خزر آمده و مرتب و مرتب او را غرق کرده بود.
غرق در خاطرات، غرق در گذشته، غرق در واژهها، غرق در آه و افسوسها.
– خوب نیستیا. بشکن ایمان و جملهاش باور را به خود آورد.
کلید کوچک را در جیبش انداخت و سرپا شد.
– دو ساعت بعدت این بود؟
– کارمون گره خورد، دیر شد. از الان تا شب در خدمتم.
چی رو کجا بچینم؟ شما فقط امر کن.
– کارتونا رو وقت اومدن دیدی دیگه. سایه بهت میگه کدوما باید برن طبقه دوم، کدوما باید بیان اینجا، کدوما باید بمونن همکف. شکستنیا رو بپا. رو بعضی از کارتونا یادشون رفته بنویسن.
– همه رو من باید بچینم یعنی؟! باور با اخم بهسمت برادر کوچکش چرخید:
– تو و سایه قاطی پچپچ و خندههاتون یه تکونی هم به خودتون بدین بد نیست.