
کفش هایش را به پایش کشید، که چیزی به یادش آمد و بلندتر
گفت:
-چیزی لازم ندارین مامان؟
پنجره ی آشپزخانه باز بود و گوهر سرش را از آن بیرون آورد:
-نه مادر، برو به امان خدا.
با نگاهی گرم بدرقه اش کرد و همین که روبرگرداند نفس عمیقی
کشید و بی طاقت گفت:
-حالا مکافات داریم با مادر .از پذیرایی عروسش و پسرش برگشته،
از محبتشون کیفوره، تا مدت ها سعی می کنه چینی شکسته ی
رابطه ی ما رو بند بزنه!
این را گفت و سبدی برای آبکش کردن برنجی که در حال قل زدن
بود برداشت .آیدا آخرین قسم میوه ها هم درون ظرفشویی خالی
کرد و مشغول شستن شد و در همان حال گفت:
-چه ایرادی داره اگه کینه و کدورت برطرف بشه و با خانواده ی عمو
عارف رفت و آمد کنیم؟!
ساده گفت اما، نگاه حبیب و گوهر به سختی در هم گره خورد و
گوهر با ناراحتی که آیدا دلیلش را هم نمی دانست جواب داد:
-اگه بنا بود کینه و کدورت برطرف بشه، همون چند سال پیش که
مادر و بزرگ ترهای فامیل، پادر میونی کردن رابطه ها خوب می
شد .اگه تا الان دلخوری یه گوله شده و کنج قلب من مونده،
معنیش اینه که هیچی مثه چند سال قبل نمی شه!