
.پوف کلافه ای کشیدم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم
:بابا به صورت کلافم نگاه کرد و گفتشیرین این قیافه ی مادر مرده هارو به خودت نگیر.بیست ____
و سه سالت شده هنوز پات و نذاشتی آگاهی.بهت می گم تو این
کار موفق میشی گوش نمی دی.د لااقل بشین یکی دو ساعت
.تماشا کن من دلم آروم بگیره
انقدر هم یعنی نمیخوای کوتاه بیای دختر؟
تک خنده ای کردم و سرجام صاف نشستم.برگشتم سمتش و
:گفتم
د اخه قوربونتون برم اگر دلتون با دو سه ساعت تماشا ____
آروم می گرفت که من حرفی نداشتم.ولی به زور هم که شده
میخواین از من پلیس بسازین..شما که میدونی کاری و که
.دوست نداشته باشم انجام نمی دم