
دوما مگه من میزارم یکی بلایی سر تو بیاره و پارش
نکنم
دستم را بند بازویش کردم و وایسادم
_میخوای باز اون نسیم عوضی بندازتت تو انبار
نوچی میکند و میگوید
_من دیگه پنج سالم نیست که از تاریکی و موش بترسم
با شنیدن حرف موش و آن انباری لرزیدم و چشم هایم
را محکم روی هم فشار دادم
آیسان با دیدن حالم با ناراحتی در آغوشم کشید و
گفت:آروم باش نترس
تا منو داری نباید از چیزی بترسی گذشت اونروزا
حالا میتونیم از شر اینجا خلاص بشیم
تو فقط نترس و بهم اعتماد کن
باشه آلا؟
از آغوشش بیرون آمدم و با صدای آرامی زمزمه
کردم:باشه
آیسان به راه افتاد و گفت:بند رفتی چرا گفتم که هیچ
اتفاقی نمیفته برامون
الانم برنامه اینه اول از همه این بیست میلی که داریمو
میریم باهاش یه اتاقکی تو یه جای شلوغ میگیریم